ادبیات
مردم صحرا نشین
نویسم از قبایل این فضیلت تعصب نیست می باشد حقیقت
زایلات عرب گوید سهام پور که در غیرت همه بودند مشهور
عرب مهمان نواز ونیک سیرت جوانمرد و شجاع و با فتوت
دیگراو مرد م صحر ا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
اگر بزغاله ای بود ثروت ان به راه میهمان می کرد قربان
شجاعت از عرب می باشد وبس سخاوت از عرب می باشد وبس
بهر شهرو دیارو کوی برزن شجاعان عرب کردند مسکن
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش برپا نباشد
به هر نابخردی گشتند دمساز فنا گشتند این اعراب ممتاز
یکی در شهرو جمعی در دهاتند به کوه و دشت هم بی ارتباطند
قلیلی شهر جهرم کرده ماوا به مهجوری رسیده کار انها
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
فسا باشد هزاران خانه اسکان به شغل کسب سرگرمند آنان
زبان مادری را برده از یاد که هستند در غم و اندوه نا شاد
زبان فارسی فرزندان اعراب بگویند (لیل)را شب (ماء)را اب
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
مغازه دار و جمعی کارمندند به شغل خویش انان پایبندند
خیابانی به خود دارند مخصوص به دشت و کوه صحرا صد افسوس
نمی خواهیم دگر اینجا بمانیم نمی خواهیم ز آدابش بدانیم
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
قلیلی در دهات خفر ساکن ندارند ریش سفید و نه معاون
که جمعشان به زاهدان فسایند ز کوچ بار ایلاتی جدایند
که می باشند در دنیا سزاوار پراکنده شدند ولی مددکار
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
هزاران یاد ازآن سبزه و جو هزاران یاد از آن اسبان خوش سو
هزاران یاد از شبهای مهتا ب هزاران یاد از آوای سهراب
دوصد یاد از نی واز شروه خوانی نی سوزناک خانی این تعالی
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
گروهی گشته اسکان اکبر آباد مرام و ایلیت بردند از یاد
به مزدوری کشیده کار آنان به این شغلند بس خرسند و شادان
گروهی ساکن پیرمرادند دل و دین صرف قبرستان نهادند
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
به ده خیر عده ای گشتند اسکان بناگه آب رم رم کرد از آنان
بماندند بین سنگ و پشته خار شدند آنان به هر نابخردی یار
فنا گردید اغنام فراوان شتر با ساربان گله به چوپان
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
گروهی جمع در بالای برگان گروهی شیخی درملک دوبران
به زیر سایه پیر مرادند تمام دام خود از دست دادند
نزول رحمت قهر طبیعت ز سیلاب بلایی بی مروت
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
تمام مالشان را برده سیلاب به توی خانه ها دریاچه آب
گلیم و قالی و جاجیم و زیلو تمامش سیل برد تا ملک خسو
ز اعراب عده ای نقل مکان کرد به دریاهی و آب آخر سکون کرد
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
دگر او سوی سرحد در سفر نیست دگر در رستمی او را مفر نیست
دگر بیراب و سر کیدان نپوید دگر حرفی ز برخج او نگوید
گروهی مالک تنگ حنا شد به ایلات قرایی آشنا شد
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
گروهی ملک ریزابند ساکن گروهی مالک رودخوربی معاون
گروهی جعفر آبادند و نی ریز گروهی ملک هرگانند زر خیز
نه عبد الیوسفی دارد قلی خان نه کوهی هست نه باشد رضا خان
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
حسامی نیست دیگر مرد میدان نمی آید دگر آن اسب جردان
دگربوشمس آن سنگرشکن نیست قلیخان مرد جنگ تن به تن نیست
دو صد افسوس از آواز هرمیز دریغ از پور اسماعیل و پرویز
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
زطنزوخوش زبانی های سادات خوش آن وقتی بگی می خواند ابیات
دریغا از شجاعت های اکبر که او بود مرد جنگ و مرد سنگر
به داراب و فسا و شهر نی ریز به سروستان و کربال تا به رونیز
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
که از شهرخرامه تا به مرودشت عشایر جمله اسکان بی سبب گشت
نه از ایلش خبر باشد نه از بار نه از دشمن بیاسود و نه از یار
که بود قشلاقشان پهلوی راهدار عنان کاسه دار و حوزه لار
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
که در کفت دهک بالای کربال شدند اسکان گروهی زفارغ البال
همه دارای باغ و ملک و خانه نه نام از اسب و نی اشتر نشانه
ندیدم چادر و نه کوچ و باری ز ایلاتی نباشد یاد گاری
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
همان جمعی که بود ده خیر علیا غنی بودند از ثروت در آنجا
چسان امروز بی پول و فقیرند به چنگال فلاکت جمله گیرند
ولی امروز افتادند به زحمت ندارند چادرو نه مال و ثروت
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
دوصد افسوس درازی گشته کوتاه ندارد چادر و نه ثروت و جاه
نه عین اله نه نام آور نه قارداش نه حسانی دگر دارد قزلباش
دیگر او مردم صحرا نباشد
به صحرا چادرش بر پا نباشد
هوشنگ سهام پور
اشعار دو بیتی عربی
فه راس العینه کن گعدنی جیتی عونتک تا گربکه ملیتی
بعد من داک خودی حملت گربک ولی منظوری اصلاً مدریتی
سترکم قبله گاه هدعینی سایر مشفت به اکحلیتک فی العشایر
اجزه فرمدی ابحث له بیتکم له خاطر داک عیونک الخضایر
حل گیل سر حد قدیت گرمسیر جیت
حل گیس لیل و نهر ید من قنم سیت
حل گیس حملت حل گیس فکیت حل گیس سرت
که انتی ادکنین آسوده فی البیت
کن ادغنین لالای گلبی کن ایفر کن ایخور من عیونی دمعه شر شر
مدری کی سار که منی انغزلتی که سرتی من انو عشقی طمع بر
عزیزی بسکی گلبی کن ایریدک تمکام الاختیر انتیته فیدک
حر گتینی رمادیستینی آخر هنوز منارحه منی من ایدک
قنم ارعی فه هد گاعه القرجی اسار قربان همد عنزو نعجی
احد مکن شیف فدهیک ربیع قنم سایر سگیل من عهده مجی
اگر لیل و نهر ابکی گلیلو خدا یدری دمعه فد دلیلو
شیه زین اشوفو ما گدر آخذ فه جیب کلمن فلوس لیکون ذلیلو
عزیزی فکری مگضوب الخیلو خودی فی الشهر و گلبی فی الجبلو
سلام لحگو له رضغان العشایر محمد من بعید یتکم بللو
گلبی ظیگ سایر من هدز منه ذلیل ایسار که من احشام رمنه
فی سرحد ید من کل شی خصوصاً عیون المویه گاعه الچمنه
بر سنگ مزار
آنکه خاک سیه اش محصور است کیست هوشنگ سهامی پور است
در جهان چند صباحی می بود رفت و اندر ابدیت اسود
همه رفتندو نمی ماند کس در جهان ذات خدا ماندو بس
دوستان یاد ز هوشنگ کنید فکر سنگینی این سنگ کنید
به روی سینه ام آورده فشار آخرین فرصت و آخر اخطار
چشم من باز به دمبال شماست بازگشت همه کس سوی خداست
لیکن امروز در این جا یگهم که به دمبال تو باشد نگهم
من یکی شاعر برنا بودم در غزل نیز توانا بودم
هرکجا شعرو ادب برپا بود جای هوشنگ جوان انجا بود
رفت و در کنج لحد جای گرفت در ابد منزل و ماوای گرفت
خانه کندم من از این دار فنا شد سرا پرده به اقلیم بقا
نکویی کن به جهان ای فرزند بهر دنیا ره عقبی تو مبند
این جهان همچو زنی عشوه گر است تا بجنبی به کمند دگر است
روحش شاد یادش گرامی باد
کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به نوسنده می باشد و هرنوع کپی برداری فقط با درجه منابع امکان پذیر می باشد