طایفه لبو محمدی
طایفه لبو محمدی
ابومحمد یکی از فرزندان شیج جناح و طایفه لبو محمدی عرب جباره از ایل
خمسه می باشد.این طایفه حدود دو هزار خانوار که همجوار طوایف شیبانی و
جباره از شمال تا جنوب استان فارس ییلاق و قشلاق داشته است.مسیر حرکت
این طایفه.ابرقو-ده بید-بوانات-سرچهان-گدارخالص-خواجه جمالی-تنگ حنا
نی ریز-استهبان-ایج-تنگ رودبار-بلوک داراب-فرگ و سبعه بوده است.
طایفه لبو محمدی یکی از بزرگترین و ثروتمندترین طوایف عرب بوده و چنانکه
زنرال سایکس در سفر نامه خود این نکته را متزکر شده است.در این طایفه
علمای بزرگی چون شیخ محمدعلی -حاج اخوند-ملامیرزاعلی
ناظم الشریعه و شیخ اقابابا بوده که در نجف اشرف تحصیل علم کرده

امیرقلی خان سهام عشایر
و دارای درجات علمیه بالای بوده اند.امیر قلی خان سام عشایر کلانتر این طایفه
مردی سخنور و نویسنده ای توانا بوده که همزمان با صحبت کردن مطالبی را
نیز می نوشته است حدود هفتاد سال قبل تعدادی از فرزندان این طایفه معلم
زبان انگلیسی داشته و انگلیسی می اموختند.
طایفه لبو محمدی را شهر متحرک میگفتند چون در این طایفه خانه های رنگین
وزیباـعلمای بزرگـتجار و ثروتمند وجود داشته است این طایفه هنگام کوچ
بار تمام شتر های خود رابا جاجیم و قالی های زیبا می پوشاندند و مردان
سوار بر اسب های زیبا و زنان سوار بر اشتر و الاغهای تند رو می شدند
که زیبای خاصی داشته است
تیرهای طایفه لبو محمدی عبارتند از
۱ـ تیره حاج تقی
۲ـ تیره محمد قاسم
۳ـ تیره محمد جعفر
۴ـ تیره حاج صادق
۵ـ تیره عبدالعلی
۶ـ تیره قاسمعلی
۷ـ تیره درویشعلی
۸ـ تیره نور محمد و حاج خمیس
۹ـ تیره عبدالحسین
۱۰ـ تیره محمد کریم
۱۱ـ تیره خان احمد
۱۲ـ تیره ابوالحسن
بخش کلانتری طایفه لبو محمدی جباره
این طایفه که در سال ۱۲۹۵(ه ق) بزرگترین طوایف عرب از نظر جمعیت
و ثروت بوده تحت سر پرستی مشهدی اسداله کلانتر طایفه اداره می شده است
در ان زمان تعدادی از طوایف دیگر مانند پیرسلامی ـ نقدعلی ـ عزیزی ـ
قوهستانی ـ قنبری ـ چریگلی ـ عیسای ـ شهسواری ـ بهلولی ـ تر بر ـ ذغالی ـ
اردال و شاه سون جزء طایفه بوده و تحت سر پرستی کلانتر این طایفه اداره
می شده اند.
احکامی که از شاهزادگان معتمدالدوله ـ فرهاد میرزا ـ حسام السلطنه ومسعود
میرزا ظل السلطان و دیگر حکام فارس موجود است مبین این واقعیت می باشد
این طایفه بین سالهای ۱۲۵۰ تا ۱۲۸۰ ه ق تحت سرپرستی حاج تقی و از سال
۱۲۸۱تا ۱۳۱۶ ه ق تحت سرپرستی کلانتری مشهدی اسدالله واز سال ۱۳۱۷تا
۱۳۴۰ ه ق به کلانتری امیر قلی خان سام عشایر و در سال ۱۳۴۰تا ۱۳۶۵ ه ق
تحت سرپرستی و کلانتری عبدالحسین سهام پور اداره می شده است
بعد از سالهای اسکانذ اجباری طایفه لبو محمدی به دو قسمت صباحی و ملاحسین
تقسیم گردید که طایفه صباحی و تیره های چریگلی ـ عسای ـ سادات کل و شهسواری
به کلانتری عبدالحسین سهام پورو از سال ۱۳۸۵ ه ق نگارنده عهده دار کلانتری
طایفه بوده ام .
قلعه تبر
ماجرای دستگیری فضلعلی سرکش و راهزن معروف قلعه تبر


فضلعلی از طایفه بهارلو راهزن معروف در عهد ناصردین شاه و حکمرانی فرهاد
میرزا معتمدالدوله که در قلعه تبر بین جهرم و داراب به راهزنی مشغول بود.
فضلعلی و افرادش چنان عرصه را بر کاروانیان بندرعباس ـ کرمان ـ یزد و فارس
تنگ کرده بودند که رفت و امد به کلی مسدود گردیده و شکایات از حد این استانها
گذشته به شخص ناصرالدین شاه رسید ناصر الدین شاه از شاهزاده قاجارفرهاد
میرزا قلع و قمع و دستگیری او را می خواهد و شاهزاده قاجار هم با همین شدت
از قوام می خواهد که بساط فضلعلی باید بر چیده شود.قوام از بین عشایر وقوای
دولتی به جمع اوری سپاه و لشکر می پردازد و در این میان مشهدی اسدالله معتمد
می شود که فضلعلی را از پای در اورد هنگامی که اردو به قلعه تبر می رسد
هرچه با توپ و گلوله حمله می نمایند هیچ نتیچه ای به دست نمی اید پس از
مشورت تصمیم می گیرند مدت زیادی اقامت کنند تا چه پیش اید و لااقل جلو
تجاوزات این گروه را بگیرند ساکنان قلعه تبر دارای دو سگ نگهبان و درنده
بودند که هر جنبنده ای را زیز نظر داشتند.عده ای میگویند اگر این دو سگ
نباشند ممکن است بتوان به قلعه نفوذ کرد مشهدی اسدالله می فرستد ازبوانات
دو تور کاه کشی بیاورند و دو نفر از افراد طایفه اش یکی بنام جمال جعفر
از تیره قاسمی و دیگری بنام حاج خدابخش از تیره بلحسنی را مامور می کند.
که امشب دو سگ نگهبان را باید بدام بیاورید و به هر کدام صد تومان پول خونشان
را می دهد که برای خانواده خود بفرستند خلاصه این دو شیر مرد با تدبیر و کوه
روی دشوار خود را به بالای کوه می رسانند و همین که سکها به انها حمله می نمایند
درب تورها را باز کرده و هر دو موفق می شوند دو سگ وحشی را به داخل بکشند
و خود مخفی می شوند وبا احتیاط تمام تا صبح خود را نجات داده با سگهای شکارشده
به اردو می رسانند.مشهدی اسدالله با بیست دلاور تصمیم می گیرد که به بالای کوه
برود ولی اگر اشرار از وجود انها اگاه می شدند با سنگهای پرتابی نابود شان می
کردندقرار می شود توپخانه لاینقطع ایجاد سرگرمی و سرو صدا و غرش های
سهمگین بنماید تا فضلعلی و دارو دسته اش مجال فکر کردن پیدا نکنند و این بیست
و یک نفر با همین تدبیر به بالای کوه می رسند و با پشتبانی از یکدیگر و موضع
گیری مناسب قلعه را فتح و تمامد افراد ان را به قتل می رسانند و با رمزی که
داشته اندعلامت پیروزی می دهند پس خود را به بالای کوه می رسانند و انها
را با طناب بالا می کشند و مشهدی اسدالله از طرف فرهاد میرزا و همچنین
ناصرالدین شاه خلعت و تشویق دریافت می نماید که عکس تقدیر نامه او در
همین کتاب چاپ شده است واین هم واقعه ای دیگر بود از رشادتهای عشایر
طایفه لبو محمدی و بقیه عشایر عرب
واقعه ای از یک توطعه
در سالهای 1330 قمری مطابق 1290 خورشیدی که ایلات خمسه فارس تحت نظر قوام المل
شیرازی بود نامبرده به علتی به خارج از کشور می رود و زمام امور ایل عرب به شخصی به
نامک معتمد الدیوان که از نوکران قوام بوده واگذار می گردد معتمد الدیوان در شیراز اردویی
فراهم می سازد تا به ایل عرب برود و حاکم و فرمانروای ایل عرب بشود و تمام کلانتران عرب
برای تعیین حاکم به ده بید می آیند که از طریق تلگراف و تلفن با تماس به والی فارس حاکم خود
را بشناسند از شیراز معتمد الدیوان به کلانتران جباره و شیبانی به نامهای امیر قلی خان سهام
عشایر و میر جانی خان معتضد عشایر – عسکر خان –شهباز خان – کربلایی محمد قلی- رضا
قلی خان – ایاز خان – قلی خان و دیگر کلانتران تماس حاصل و می گوید من به فرمان والی
فارس حاکم ایل عرب می باشم قصد عزیمت به ده بید و سر کشی به ایل را دارم همه کلانتران
در ده بید باشند. کلانتران حاضر در ده بید جلسه مشاوره ای تشکیل می دهند و به این نتیجه می
رسند که این شخص نوکر قوام است و ما حاضر نیستیم حکومتی نوکر را قبول کنیم و قصدشان
این بوده از خانواده ایل خانی امیر سلیم خان یا امیر آقا خان منصور السلطنه انتخاب نمایند امیر
قلی خان سهام عشایر از طرف کلانتران عرب به معتمد الدیوان تلگراف می کند که ما حاضر
نیستیم که تو حاکم ما باشی و زیر بار تو نخحواهیم رفت گویا معتمد الدیوان که خودش را حاکم
مطلق و پشتیبانش را والی فارس می دانسته با تهدید جواب می دهد که به کلانتران عرب بگویید
به قبر پدرتان کمه حکومتی مرا نخواستید سهام عشایر در جواب می گوید کلانتران عرب گفتند
به قبر پدر خودت کلانتران عرب که حاکم اینجوری نمی خواستند تصمیم می گیرند به سمت ایل
و خانه های خود حرکت نمایند و منتظر ادامه کار باشند که فراش تلفن خانه می آید و می گوید
معتمد الدیوان شما را خواسته در تلفن خانه شیراز است و می خواهد با شما صحبت کند مجدداً
سهام عشایر به تلفن خانه می رود و می گوید چه فرمایشی دارید می گوید خیلی ناراحت بودم و
حرفی به شما زدم و عذر می خواهم من همه گونه به شما مساعدت و همراهی خواهم کرد بیایید
و رای بدهید به حکومتی من در ایل عرب سرپیچی نکنید هر چه نظر شما باشد من همان کار را
خواهم کرد . اسما ً من حاکم ایل عرب هستم ولی رسماً امر حکومتی با شما باشد پس از
مذاکرات زیاد قرار کلانتران بر این می شود که یک نفر از کلانتران با 100 سوار که هر 10
سوار از طرف یک نفر از کلانتران باشد به شیراز برود اگر دیدند گفتار معتمد الدیوان درست
است با او کنار بیایند در غیر این صورت تصمیم دیگری اتخاذ نمایند . امیر قلی خان سهام عشایر
با یکصد سوار که 50 سوار از شیبانی و 50 سوار از جباره بوده از ده بید به شیراز می آید .
پس از ورود به شیراز محلی برای استقرار سواران تعیین کرده به ملاقات معتمد الدیوان می رود
معتمد الدیوان از این مطلب بسیار خرسند می شود و اردویش را از شیراز به اکبر آباد حرکت
می دهد فردای آن روز برای سان یا رژه اردو از شهر خارج می شود و ایشان سان می بیند یک
سرهنگ با 100 نفر سرباز و یک قبضه توپ و 100 قبضه تفنگ از طرف والی فارس در
اختیار معتمد الدیوان بوده و 300 نفر سوار و تفنگ چی از شیراز در معیت داشته است چادر
بزرگ قوام الملک را برای خودش نصب کرده و تمام یساولان و قراولانی که همراه قوام
الملک به مناطق فارس عزیمت می کردند همه و همه در اختیار معتمد الدیوان قرار می گیرد .
زمانی که امیر قلی خان از اردوی معتمد الدیوان بازدید می کند بسیار ناراحت می شود و نامه
ای به کلانتران عرب در ده بید می نویسد که مضمون نامه این بوده :
گر این تیر از ترکش رستمی است نه بر مرده بر زنده باید گریست
این شخص آن نوکر دیروز نیست و یک حاکم با قدرت و دارای اردویی مهیا می باشد و اگر از
شهر خارج شود و به ایلات عرب روی آورد دیگر کسی جلوگیر آن نخواهد بود به هر حال کار
از کار گذشته تا خدا چه خواهد اردو از اکبر آباد به سمت زرقان و مرودشت حرکت می کند در
صحرای مرودشت چادر های حکومتی نصب می گردد یساولان قراولان به گشت شبانه مشغول
می شوند سرهنگ با سربازانش از چادر حکومت محافظت می کردند احدی را جرات ورود به
اردو نبوده از این منزل هم امیر قلی خان شرح مفصلی به کلانتران می نویسد و عنوان می کند
که این شخص ازقوام هم رتبه اش بالاتر رفته و در صدد دفع شر این شخص باشید . روز سوم
از مرودشت به سمت تخت جمشید حرکت می نماید در نزدیکی تخت جمشید ملکی متعلق به
مشار الدوله بوده معتمد الدیوان ده سوار می فرستد و دستور می دهد که او را ذ رنزد معتمد
الدیوان بیاورند سواران به منزل مشارالدوله می روند و دستور معتمد الدیوان را به اوئ ابلاغ
می کنند . مشار الدوله می گوید چطور معتمد الدیوان چنین غلطی کرده که من بروم نزد معتمد
الدیوان سواران می گویند ما ماموریم و معذوریم و باید شما را ببریم و هیچ علاجی ندارد پیر
مرد مشار الدوله به امر اجبار سوار بر الاغ می شود و با نوکرش و سواران معتمد الدیوان به
سمت اردو حرکت می نمایند وقتی مشار الدوله نزدیک درب ورودی چادر معتمد الدیوان می
رسد از الاغ پیاده می شود و تا جلوی چادر می رود . معتمد الدیوان جلو چادر ایستاده و
مشارالدوله انتضار سلام و احترام از طرف معتمد الدیوان داشته چونکه این شخص تا دیروز
نوکر انها بوده می بیند صدای از جانب معتمد الدیوان برنمیاید.مشارالدوله میگوید معتمددیوان
سلام علیکم.معتمددیوان میگوید سلام علیکم پدرسوخته وبه فراشان دستور می دهد چوب بیاورید
ان پیرمرد بیچاره را به فلک می بندند
و زیاده از حد چوب میزنند که پیرمرد زیرچوب قش میکند.میگویند هنگامی که مشارالدوله چوب
میخورد،میگفت پدرسوخته معتمددیوان مراکشتی.بعد امیرقلی خان خودش را روی مشارالدوله
می اندازد و از زدن چوب به او جلوگیری میکند از این منزل هم نامه ای به کلانتران عرب می
نویسد اگر دفع این شر نشود همه ما به سرنوشت مشارالدوله دچار خواهیم شد.دراینجا کلانتران
تصمیم میگیرند که با معتمد دیوان به جنگ بپردازند و شر اورا کوتاه کنند.سیدان و فاروق که
اردوی معتمددیوان وارد میشود اردوی عرب و کلیه کلانتران عرب هم از ده بید وارد سیدان و
فاروق می شوند به عنوان اینکه امدند از حاکم استقبال نمایند. عسکر خان،محمدقلی خان،و شهباز
خان و کلیه کلانتران شیبانی و جباره سواره و پیاده مسلح خود را به جلوی اردوی معتمد دیوان
میرسانند عسکر خان پیاده می شود و رکاب اسب معتمد دیوان را می گیرد و به او خوش امد می
گوید در گفتگو بودند که بوسیله کربلای محمد قلی گلوله ای به سینه معتمددیوان زده می شود و
معتمددیوان از اسب به زمین می افتد و تمام سواران و تفنگچیان عرب به اردوی معتمد دیوان
حمله ور می شوند اردو بدون مقاومت و خونریزی تسلیم می شود و کلیه سلاح و تجهیزات اردو
توسط اردوی عرب غارت می شود . سرهنگ با سربازان و توپ و سلاح به قعله فاروق می
رود و از خود دفاع می کند اردوی عرب اطراف قعله را محاصره کرده و چهار روز سرهنگ
و سربازانش در محاصره بودند بعد از چهار روز از نظر خوراک و اب در مضیقه قرار می
گیرند و ناچار به تسلیم می شوند توپ و 100 قبضه تفنگ به دست اردوی عرب می افتد و
تحویل عسکر خان شیبان می شود می گویند با این حمله به حکومتی معتمد الدیوان خاتمه داده می
شود و اردویش به دست اعراب قلع و قمع و خلع سلاح می گرددد و برای همیشه این آرزو را
معتمد دیوان به گور می برد گویا شاهزاده مسعود میرزا ذل سلطان فرزند ناصر الین شاه فکر
سلطنت و تاج و تخت در سر داشته و می خواسته به وسیله اردوی عرب تحت فرماندهی معتمد
الدیوان به تهرا ن حمله کند و سلطنت را از برادرش بگیرد
کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به نوسنده می باشد و هرنوع کپی برداری فقط با درجه منابع امکان پذیر می باشد